|
جهان سنگ ميشود اگر تو پرنده نباشي
|
||||
|
|
|
|||
دفتر رو ورق زدم رسیدم به اون روز، توی جمعی بودیم خبر رسید رضا بروسان در تصادف کشته شد، دستم بی اختیار به کاغذ رفت امروز اون کاغذ رو پیدا کردم. جهان یک لحظه ایستاد پاک خالی قرمز بهمن را مچاله کرد سرگذاشت به گریه حالا دیگر ببری با هشتاد ضربه شلاق تمام شب دشت خون آلود را پا می کشد و بوی ماده و کودکش را در بوی لاستیک سوخته و دود میان هیاهوی آدم هایی که روی چشم های باز سکه می اندازند می جوید یادش گرامی یک ی از شعرهای رضا بروسان را بسیار دوست دارم

حرف که می زنی انگار
سوسنی در صدایت راه می رود
حرف بزن
می خواهم صدایت را بشنوم
تو باغبان صدایت بودی
و خنده ات دسته کبوتران سفیدی
که به یکباره پرواز می کنند .
تورا دوست دارم
چون صدای اذان در سپیده دم
چون راهی که به خواب منتهی می شود
ترا دوست دارم
چون آخرین بسته سیگاری در تبعید .
تو نیستی
و هنوز مورچه ها
شیار گندم را دوست دارند
و چراغ هواپیما
در شب دیده می شود
عزیزم
هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد
از ریل خارج نمی شود .
و من
گوزنی که می خواست
با شاخ هایش قطاری را نگه دارد
+ پژ.مان پاک.دل |